گوش شنوایم باش!
تنها اگرم یک گوش شنوا باشد
تمامی واژه های جهان را در هم می آمیزم
تا در یک جمله بگویم!
تنها اگرم یک واژه در جهان باشد
تمامی وجودم را آرزو می شوم
تا در پیکره آن واژه بدمم:
آزادی!
من می گویم
تو گوش شنوایم باش!
90-05-26 هفت صبح
×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×
پ.ن: دارم عکس با عنوان آزادی جستجو میکنم ... هر کدوم قشنگه ف+ی+ل+ت+ر+ه!!!
دلنوشت ()
|
ندا
1
شهر در خواب است
باغچه ها در سوگ گلها بی تابند
و مرغ سحر ، منقار بسته در انبار زندانی...
***
2
خون بی گناه هنوز بر سنگفرش خیابان جاریست
ولی اشکها خشک شده اند ...
***
3
سی ام خرداد ....
دو سال گذشت!
نه خون بی گناه ثمر داد، نه آه مادر...
خدایا واقاً زنده ای؟!! یا من کم صبرم؟!!
طنز سیاه

مرض در دل من
حجاب بر سر تو!
حق حضانت برای من
درد زایمان برای تو!
نام خانواده برای من
زحمت خانواده برای تو!
چهار عقد ، برای من
"حسرت عشق" برای تو!!
هزار صیغه برای من
حکم سنگسار برای تو!
هوس برای من!
عفاف برای تو!
برای من فقط پوشش ع و ر ت
برای تو روکش! حتی شده صورت!!
***
هزار سال گذشت
مرض درمان نشد!! ...
سکوت ناقوس ها
سکوتم را می ستایم!
هر چند دیریست زیان از پس حلقومم بیرون کشیده اند!
و هنوز هم سخن گفتن، نفس جنایت است...
همچون سکوتِ شکارچی پیش از رهانیدن تیر
پا همچون سکوتِ نوزاد پیش از گریه یِ آغازین
سکوتم ، آرامشِ پیش از طوفان است!
در این نا کجا،
من و تو،
بیرونِ زمان،
در سکوتی ژرف،
فریادی بلند را در سینه می پروریم!
سکوتِ من، سکوتِ من و تو
آرامشِ نرمِ پیش از سحرگه است.
دستِ مرا بگیر!
سپیده در انتظار ماست!
"فروغ"ِ امروز ، پایانِ فصلِ سرد را نوید می دهد...
و فردا دوباره ناقوس ها به صدا در میآیند
و رُپ رُپه یِ تبلها، بغضِ هزاران ساله یِ این سکوت را به سقفِ کوتاه شده یِ آسمان خواهد کوفت!
از سردی شب نالان نیستم
که مرا امیدی جوشان به فرادایی گرم در دل است
و دستان من و تو
دستانِ ما !
رستم وار به پیکار دیو تاریکی و سکوت می رود...
فردا
پنجره هایِ بسته یِ این بن بستِ نگران
به شادباش فرو ریختن دیوار
به دست دخترکانِ زیبا
گشوده خواهد شد
و اسبها شیهه کشان و تازان دوباره از این کوچه عبور خواهند کرد.
به امید فریاد
سکوتم را می ستایم...
«بهار90ـقزوین»
← صفحه بعد


دلنوشت ()